ستایشستایش، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان و بابا

بدون شرح

     این لباسای خوشگلو مامان جون برای دخملم خرید و دوخت                         گل مامان ١سال و پنج ماهست    دخملی بعد از ١یکسال فیلش یاد هندستون کرد   ستایش و بستنی دایتی  از راست به چپ مهیار جان - ستایش خانم - مهزیار عزیز (پسرا عموحمید) ستایش در حال بستنی خوردن و تماشای برنامه کودک  در حال مطالعه  مهدکودک ستایش خانم    مامان جونی عاشق این اسب هستی اجازه نمیدی زمانی که حضور داری کسی بهش دست بزنه ...
25 دی 1391

شب یلدا91

شب یلدا دختر نازم حالش خوب نبود عسلم بدنت داغ شده بود و از اونجایی که شنیده بودم ویروس جدیدی بین بچه ها پخش شده خیلی نگران و ناراحتت بودم ،چون باباسعید سرکار بود با مرتضی و زندایی جون بردیمت بیمارستان فاطمه زهرا ، دکتر برات ٢تا آمپول تجویز کرد وقتی آمپولا رو دیدی می گفتی : دایی دایی دایی  همین که آمپول زدی بابا سعیدتو صدا می زدی شب سختی رو گذروندیم، تا صبح چند بار پاشویت کردم می ترسیدم خوابم ببره و عسلم خدایی نکرده تشنج کنه ، خلاصه اینکه امسال ما بخاطر مریضی شما شب یلدا نداشتیم ، ان شاالله اگر عمری باقی باشه سال دیگه تلافی میکنم. ...
13 دی 1391

خارج شدن از جمع نی نی ها

سلام گل مامان بابا امروز شد ٢١روز که دختر مامان دیگه شیر مامانشو نمی خوره الهی فدات بشم درسته خیلی سخت بود ولی تونستی پیروز بشی و از جمع نی نی ها خارج بشی الان دیگه خانم تمام شدی غذا خوردنت خیلی خوب شده چون قبلا بیشترتغذیه ات از شیر مادر بود.توی این پروژه بابسعید و مامان جون خیلی کمک کردن دستشون درد نکنه.البته بطور عادی روزی ٢پاکت شیر پاستوریزه کوچک میخوری ، نوش جونت باشه  دوستت داریم وجود مامان بابا ...
13 دی 1391

از شیر گرفتن ستایش عسلم

چند وقتی می شود تصمیم گرفته بودم عسلمو از شیر بگیرم ولی دلم نمی یومد بالاخره ظهر عاشورا تصمیمم قطعی شود ، باباسعید سرکار بود زنگ زدم و جریان بهش گفتم از اونجایی که بابایی خیلی دل نازکه و شما رو بی نهایت دوست داره اول مخالفت کرد وقتی براش توضیحات لازم رو دادم قانع شد و چند روز مرخصی گرفت که توی این کار سخت و مهم منو شما رو بتونه یاری کنه چون شما به بابایی خیلی خیلی وابسته ای و باباجونت همیشه با حوصله با شما رفتار می کنه واقعا دستش درد نکنه. ... خلاصه ٠٥/٠٩/٩١عصر عاشورا با توسل به امام حسین و طفل شیرخوارش علی اصغر از شیر گرفتنت شروع شد... بمیرم مادر بار اولی که شیر میخواستی من از شیر دادنت امتناع کردم ولی چون شما اصرار داشتی مجبور شدم...
13 دی 1391

عکس های آتلیه ای از 1ماهگی تا 2سالگی

      ٤ماهگی آتلیه رخشید(آتلیه خاله جون)   ٥ماهگی آتلیه رخشید (آتلیه خاله جون) ٦ ماهگی آتلیه رخشید (  آتلیه خاله جون)   ٧ ماهگی آتلیه رخشید ( آتلیه خاله جون )               ٨ ماهگی آتلیه رخشید ( آتلیه خاله جون)             ١سالگی و شب یلدا                        ...
13 دی 1391

تولد دو سالگیت مبارک

تولد دو سالگیت  مبارک عزیزدل مامان بابا                     چقدر این دو سال زود گذشت انگار دیروز بود که باباسعید منو برد بیمارستان که قشنگ ترین دخترو به دنیا هدیه کنم. ٢٩/٠٩/١٣٨٩ منو باباسعید باهم خوشبخت بودیم و با اومدن ستایش خوشبختی ما دو چندان شد از وقتی قدم توی زندگی ما گذاشتی اتفاقات خیلی خوبی برای ما پیش اومد ، که این الطاف الهی از قدم های نازنین دخترم بود مامان جون بهت می گفت قدم خیر.آره عزیز دلم ٢سالا شد که خدا فرشته ای به ما هدیه کرد و ما روزی هزار بار بابت این هدیه از خدا سپاسگزاریم. دوست داررررررررررررررم خدا ...
1 دی 1391

مسافرت اصفهان

سلام گلم مامان بابا خسته نباشید گلم مسافرت خوش گذشت؟ ٥شنبه ١٦/٠٩/٩١ شما و مامان بابا و مامان جونی با ماشین شخصی رفتیم اصفهان،دوشنبه ساعت ٩ از نجف آباد به سمت اهواز حرکت کردیم ساعت ٢٠ رسیدیم این چند روز خیلی بهمون خوش گذشت...             روز اول: جمعه برای ناهار رفتیم خونه دایی هوشنگ مامان پسرا و دخترا و نوه های دایی اونجا جمع بودن بعد از دیدار اونا عصر رفتیم خونه خاله فریبا مامانی ، خاله جان هم تدارک شام دیده بود دستشون درد نکنه. روز دوم :رفتیم میدان امام چند تیکه ظرف قدیمی خریدم ، من و مامان جون ناهار بریان خوردیم و باباسعید چون دوست ...
25 آذر 1391

روز کودک در نمایشگاه صنایع فولاد خوزستان

اینجا نمایشگاه روز کودک که به لطف همکاران عزیز در ٢٠٠دستگاه برگزار شد. مهدکودک سرور در نمایشگاه غرفه داشت و مربیان مهربان ستایش حضور داشتند و زمان ورود مثل همیشه با استقبال گرم خانم رستمی روبرو شدیم ،خانم رستمی مربی مهد ستایش جونه منو ستایش از صمیم قلب دوسش داریم   ورودی به سالن نمایشگاه     جایگاه خوش آمد گویی به مهمانان عزیز           دخملی عروسک برداشت و در حال فرار ، عروسک گردانم دنبال ستایش عسلی       ستایش در حال ورزش     دخملی می خواست رژ بزنه زیر چشمی داشت نگاه باباسعید دنبال می کرد   ...
10 آبان 1391

روزهای زیبا همراه با ستایش

    سیتی سنتر مهزیار خردادماه سال ٩١   دخملی عاشق پله برقیه ، باباجونی چند بار مجبور کردی از این پله ها بالا و پایین بشه بازم مثل همیشه باباسعید حرفت شما رو گوش کرد                     اینجا از جت خوشت نیومد و باباسعید شما رو در آورد                 بازی با خرس توپولیت اردیبهشت سال٩١ ١سال و پنج ماه     فیل ستایش جونی یاد هندستون کرده               همچنان در حال ریختو پاش ه...
13 شهريور 1391